تبلیغات
๑۩۞۩๑عشق در عصر ارتباط ๑۩۞۩๑

๑۩۞۩๑عشق در عصر ارتباط ๑۩۞۩๑

آهنگر بیمار

پنجشنبه 26 مهر 1386

آهنگری بود كه با وجود رنج های متعدد و بیماری اش عمیقاً به خدا عشق می ورزید. روزی یكی از دوستانش كه اعتقادی به خدا نداشت از او پرسید: "تو چگونه می توانی خدایی را كه رنج و بیماری نصیبت می كند دوست داشته باشی؟"
آهنگر سر به زیر آورد و گفت: "وقتی كه می خواهم وسیله ای آهنی بسازم یك تكه آهن را در كوره قرار می دهم. سپس آن را روی سندان می گذارم و می كوبم تا به شكل دلخواهم درآید. اگر به صورت دلخواهم درآمد می دانم كه وسیله مفیدی خواهد بود اگر نه آن را كنار می گذارم. همین موضوع باعث شده است كه همیشه به درگاه خداوند دعا كنم كه خدایا! مرا در كوره های رنج قرار ده اما كنار نگذار!"
 



[ پنجشنبه 26 مهر 1386 - 09:10 ق.ظ ]
[ویرایش شده در : - - -]

[ پیام ()|| محمد ] [مطالب جالب , ] [+]

اتوبوس

پنجشنبه 26 مهر 1386
صبح به صبح سه تا اتوبوس میاد در خونه تون. میاد تو اتاقتون. سوارشون بشید. اتوبوس «شادی» كه شما رو به «عشرت آباد» می رسونه. اتوبوس «خوبی» كه شما رو به «خیرآباد» می رسونه و اتوبوس «دانایی» كه شما رو به «حكمت آباد» می رسونه.

مقصد این اتوبوس ها معلومه. مواظب باشید كه وسطهای راه وقتی شاگرد شوفر فریاد زد: «غرور آباد» وقتی میگه «تنبل آباد» پیاده نشید.


[ پنجشنبه 26 مهر 1386 - 09:10 ق.ظ ]
[ویرایش شده در : - - -]

[ پیام ()|| محمد ] [طنز , ] [+]

خوشبختی

پنجشنبه 26 مهر 1386
به یاد داشته باش كه:
خوشبختی این نیست كه، "كه" هستی یا "چه" داری،
خوشبختی صرفا آن چیزی است كه در «فكر» تو می گذرد.

دیل كارنگی


[ پنجشنبه 26 مهر 1386 - 09:10 ق.ظ ]
[ویرایش شده در : - - -]

[ پیام ()|| محمد ] [مطالب جالب , ] [+]

سه شنبه 24 مهر 1386
سر قبر شخصی نوشته شده بود : کودک که بودم می خواستم دنیا را تغییر بدهم وقتی بزرگتر شدم متوجه شدم که دنیا خیلی بزرگ است من باید کشورم را تغییر بدم بعد ها کشورم را هم بزرگ دیدم و تصمیم گرفتم شهرم را تغییر دهم . در سالخوردگی تصمیم گرفتم خانواده ام را متحول کنم . اینک من در آستانه مرگ هستم می فهمم که اگر روز اول خودم را تغییر داده بودم شاید می توانستم دنیا را هم تغییر دهم

[ سه شنبه 24 مهر 1386 - 10:10 ق.ظ ]
[ویرایش شده در : - - -]

[ پیام ()|| محمد ] [مطالب جالب , ] [+]

عشق

سه شنبه 24 مهر 1386
همیشه عاشق کسی باش که لایق عشق باشد نه تشنه عشق ! چون تشنه عشق روزی سیراب میشود

[ سه شنبه 24 مهر 1386 - 10:10 ق.ظ ]
[ویرایش شده در : - - -]

[ پیام ()|| محمد ] [مطالب جالب , ] [+]

مادر

سه شنبه 24 مهر 1386
ساعت 3 شب بود كه صدای تلفن , پسری را از خواب بیدار كرد. پشت خط مادرش بود .پسر با عصبانیت گفت: چرا این وقت شب مرا از خواب بیدار كردی؟مادر گفت:25 سال قبل در همین موقع ش تو مرا از خواب بیدار كردی؟ فقط خواستم بگویم تولدت مبارك. پسر از اینكه دل مادرش را شكسته بود تا صبح خوابش نبرد , صبح سراغ مادرش رفت . وقتی داخل خانه شد مادرش را پشت میز تلفن با شمع نیمه سوخته یافت ولی مادر دیگر در این دنیا نبود


[ سه شنبه 24 مهر 1386 - 10:10 ق.ظ ]
[ویرایش شده در : - - -]

[ پیام ()|| محمد ] [مطالب جالب , ] [+]

سه شنبه 24 مهر 1386
آبی تر از آنیم که بی رنگ بمیریم از شیشه نبودیم که با سنگ بمیریم تقصیر کسی نیست که اینگونه غریبیم شاید که خدا خواست که دلتنگ بمیرم

[ سه شنبه 24 مهر 1386 - 10:10 ق.ظ ]
[ویرایش شده در : - - -]

[ پیام ()|| محمد ] [مطالب جالب , ] [+]

عشق

سه شنبه 24 مهر 1386
گفت : می خوام برات یه یادگاری بنویسم . گفتم:کجا ؟ گفت : رو قلبت . گفتم مگه می تونی ؟ گفت : آره سخت نیست ، آسونه. گفتم باشه .بنویس تا همیشه یادگاری بمونه. یه خنجر برداشت . گفتم این چیه ؟ گفت : سیسسسسس. ساکت شدم . گفتم : بنویس دیگه ، چرا معطلی . خنجرو برداشت و با تیزی خنجر نوشت . دوست دارم دیوونه. اون رفته ، خیلی وقته ، کجا ؟ نمی دونم . اما هنوز زخم خنجرش یادگاری رو قلبم مونده. دوست دارم دیوونه


[ سه شنبه 24 مهر 1386 - 10:10 ق.ظ ]
[ویرایش شده در : - - -]

[ پیام ()|| محمد ] [مطالب جالب , ] [+]

غم

سه شنبه 24 مهر 1386
فرشتگان روزی از خدا پرسیدند : بار خدایا تو كه بشر را اینقدر دوست داری غم را دیگر چرا آفریدی؟ خداوند گفت : غم را بخاطر خودم آفریدم چون این مخلوق من كه خوب می شناسمش تا غمگین نباشد به یاد خالق نمی افتد

[ سه شنبه 24 مهر 1386 - 10:10 ق.ظ ]
[ویرایش شده در : - - -]

[ پیام ()|| محمد ] [مطالب جالب , ] [+]

عشق امروزی

سه شنبه 24 مهر 1386
زنی می رفت ، مردی او را دید و دنبال او روان شد . زن پرسید که چرا پس من می آیی ؟ مرد گفت : برتو عاشق شده ام . زن گفت : برمن چه عاشق شده ای ، خواهر من از من خوبتر است و از پس من می آید ، برو و بر او عاشق شو . مرد از آنجا برگشت و زنی بدصورت دید ، بسیار ناخوش گردید و باز نزد زن رفت و گفت : چرا دروغ گفتی ؟ زن گفت : تو راست نگفتی . اگر عاشق من بودی ، پیش دیگری چرا می رفتی ؟ مرد شرمنده شد و رفت


[ سه شنبه 24 مهر 1386 - 10:10 ق.ظ ]
[ویرایش شده در : - - -]

[ پیام ()|| محمد ] [طنز , ] [+]